تبليغاتX
فریبکار عاشق

در زلال شب

 

شب،آن چنان زلال،که می شد ستاره چید

 

دستم به هر ستاره که می خواست می رسید

 

نه از فراز بام،که از پای بوته ها

 

می شد تو را در هر ستاره دید

 

در بیکران دشت

 

در نیمه های شب

 

جز من که با خیال تو می گشتم

 

جز من که در کنار تو،می سوختم غریب

 

تنها ستاره بود که می سوخت

 

تنها نسیم بود که می گشت

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 0:30 توسط بهناز |

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 23:27 توسط بهناز |

هر بار که میروی؛رسیده ای

 

پشت اش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی.می دانست که همیشه جز

 

 اندکی از بسیار را نخواهد رفت.آهسته آهسته می خزید،دشوار و

 

کند،و دورها همیشه دور بود

 

سنگ پشت تقدیرش را دوست نداشت و آن را چون اجباری سخت بر

 

دوش می کشید؛پرندهای در آسمان پر زد.سبک،سنگ پشت روبه خدا

 

 کرد و گفت:این عدل نیست،کاش پشتم را این همه سنگین نمی

 

کردی.من هیچگاه نمیرسم،هیچگاه

 

ودر لاک خود خزید به نیت نا امیدی

 

خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد.زمین را نشانش داد کره ای

 

کوچک بود و گفت:نگاه کن ،ابتدا و انتها ندارد.هیچکس نمی رسد،چون

 

 رسیدنی در کار نیست.فقط رفتن است حتی اگر اندکی و هر بار که می

 

روی رسیده ای،باور کن آنچه بر دوش توست تنها

 

لاکی سنگین نیست تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی پاره ای از

 

 مرا!خدا سنگ پشت را بر روی زمین گذاشت،دیگر نه بارش چندان

 

سنگین بود نه راهها چندان دور

 

سنگ پشت به را ه افتاد:رفتن،حتی اگر اندکی و پاره ای از «او» را با

 

 عشق بر دوش کشید

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 23:21 توسط بهناز |

 

  دو قطره پنهانی

شکستو ریخت به خاک و به باد داد مرا

 چنان که گویی هرگز کسی نزاد مرا

مرا به خاک سپردند و آمدندوگذشت

تکان نخورد در این بیکرانه آب از آب

ستاره می تابید بنفشه می خندید

زمین به گرد سر آفتاب می گردید

همان طلوع وغروب همان خزان بهار

 همان هیاهو جاری به کوچه و بازار

همان تکاپو آن گیرو دارآن تکرار

همان زمانه که هرگز نخواست مرا شاد

نه مهر گفت نه ماه نه شب نه روز

که این رهگذر که بودو چه شد؟

نه هیچ دوست,که این همسفر چه گفت و چه خواست

ندید یک تن ازین همرهان و همسفران

که این گسسته غباری به چنگ باد هواست

تو ای سپرده دلم را به دست ویرانی

همین تویی تو که شاید دو قطره پنهانی

شبی که با تو در افتد غم پشیمانی

سرشک تلخی در مرگ من می افشانی

تویی!همین تو که می آوری به یاد مرا

                                        فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 15:39 توسط بهناز |

کاش مي دانستي من سکوتم حرف است حرف هايم حرف است خنده هايم خنده هايم حرف است کاش مي دانستي مي توانم همه را پيش تو تفسير کنم کاش مي دانستي کاش مي فهميدي کاش و صد کاش نمي ترسيدي که مبادا دل من پيش دلت گير کند يا نگاهم تلي از عشق به دستان تو زنجير کند من کمي زودتر از خيلي ديرمثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد تو نترس سايه ها بوي مرا سوي مشام تو نخواهند آورد کاش مي دانستي چه غريبانه به دنبال دلم خواهي گشت در زماني که براي غربتت سينه دلسوزي نيست تازه خواهي فهميد مثل من عاشق مغرور شب افروزي نيست

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 14:1 توسط بهناز |

زندگي يک آرزوي دور نيست؛ زندگي يک جست و جوي کور نيست زيستن در پيله پروانه چيست؟ زندگي کن ؛ زندگي افسانه نيست گوش کن ! دريا صدايت ميزند؛ هرچه ناپيدا صدايت ميزند جنگل خاموش ميداند تو را؛ با صدايي سبز ميخواند تو را زير باران آتشي در جان توست؛ قمري تنها پي دستان توست پيله پروانه از دنيا جداست؛ زندگي يک مقصد بي انتهاست هيچ جايي انتهاي راه نيست؛ اين تمامش ماجراي زندگيست

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 13:19 توسط بهناز |

مي دوني ؟
يه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روش
ن تو باشي منم باشم کف اتاق سنگ باشه.. سنگ سفيد..تو منو بغل کردي که نترسم که سردم نشه نلرزم
مي
دوني ؟ تو منو بغل کردي طوري که تکيه دادي به ديوار پاهاتم دراز کردي...منم اومدم نشستم جلوت بهت تکيه دادم و تا دستاتو دور من حلقه کردي بهت ميگم چشماتو مي بندي؟...مي گي : آره چشماتو مي بندي بهت مي گم : قصه مي گي تو گوشم ؟ مي گي : آره و شروع مي کني به قصه گفتن تو گوشم آروم آروم.......قصه مي گي  يک عالمه قصه بلندو طولاني که هيچ وقت تموم نمي شه مي دوني ؟ مي خوام رگمو بزنم چون دست چپ...يه حرکت سريع.. يه جمله ي عميق بلدي ؟ نه واي !!! تو که نمي بيني  و نمي دوني که مي خوام رگمو بزنم تو چشماتو بستي نمي بيني ..... من تيغ و از جيبم در ميارم.... نمي بيني که سريع مي برم  نمي بيني که خون فواره مي کنه... روي سنگ هاي سفيد و  نمي بيني که دستم مي سوزه من لبمو گاز مي گيرم که نگم : آخ که تو چشماتو باز نکني و منو نبيني تو داري قصه مي گي و هيچ چيز رو نمي بيني من دارم دستمو نگاه ميکنم  دست چپمو.....خون ازش مياد مي دو ني ؟ دستمو مي ذارم رو زانوهام خون از روي زانوهام مي ريزه کف سنگها مسيرش قشنگه.....حيف که چشمات بسته است نمي بيني .....تو بغلم کردي نمي بيني که سردم شده محکمتر بغلم مي کني تا گرمم شه  مي بيني که نا منظم نفس مي کشم  تو دلت مي گي آخي......نفسم گرفت.. مي بيني ولي محکم تر بغلم مي کني سردتر مي شم ...مي بيني که ديگه نفس نمي کشم چشماتو باز مي کني و مي بيني من مردم .. مي دوني؟مي ترسم خودمو بکشم  از سرد شدن... از اين هايي که مردن... از خون ديدن ولي وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم مردن خوب بود آروم آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو ... گريه نکن من ديگه نيستم که ببوسمت.....بگم خوشکل شدي تو خيلي گريه مي کني دلم مي شکنه ... دلم نا زکه... نشکونش باشه ؟ من مردم ولي تو باورت نمي شه تکونم مي دي که بيدار شم  فکر مي کني مثل هميشه قصه گفتي و من خوابيدم مي بيني نفس نمي کشم ....ولي بازم باور نمي کني اونقدر محکم بغلم مي کني که گرمم شه... اما فايده نداره من مر دم ... ولي براي تو زنده ام پس هر شب به اين باغ بيا .... ولي گريه نکن مي خوام يه چيزي بهت بگم مي دوني ؟ دوستت دارم

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 22:59 توسط بهناز |

به نام آنکه اگر حکم کند همه ما محکومیم.

 

آنگاه که صدایت را می شنوم غم تمام وجودم را فرا می گیرد

 

کاش این دیوار شیشه ای بود تا آن را می شکستیم و دستان هم را می

 

گرفتیم

 

و از میان تاریکی ها می گذشتیم و با هم شمار لحظه ها می شدیم،در

 

بهاری

 

رنگین ،درغروبی غمگین ما به هم می رسیدیم.

 

من جدا از دل تو

 

تو جدا از دل من

 

کاش به من می گفتی که تو تنها سخن شعر عشق منی!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 1:1 توسط بهناز |

بیشتر از آنچه تصور کنی خیانت دیده ام

 

وبیشتر از آنچه باور کنی قلبم را شکسته اند

 

اما تو ،تو نه خیانت کردی و نه قلبم را شکستی

 

تو جگرم را آتش زدی

 

زبانم می گوید:

 

به امید روزی که روزگارت سیاهتر از پر کلاغ

 

تیره تر از غروب و غمگین تر از غم جدایی باشد

 

اما دلم می گوید:به امید روزی که آشیانت بالاتر از آشیان عقاب

 

چشم انداز نگاهت زیباتر از بهشت،بر لبانت لبخند

 

وصد هزار پری کنیزت باشند

 

 

+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 0:33 توسط بهناز |

گریه کن چون ابر بارانی به چاه        بر حسین تشنه لب در قلتگاه

خاندانت را به غارت می برند           دخترانت به اسارت می برند

گریه بر بی دستی احساس کن       گریه بر طفلان بی عباس کن

((فرمانده عشاق دل آگاه حسین است.بی راه مرو ساده ترین راه حسین است.از مردم گمراه

جهان راه مجویی نزدیکترین راه به الله حسین است))

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 21:1 توسط بهناز |

هميشه اين گونه بوده است...
هميشه اين گونه بوده است کسي را که خيلي دوست مي داري زود ازدست مي دهي
پيش از آن که خوب نگاهش کني مثل پرنده اي زيبا بال مي گيرد و دور مي شود ،
فکر مي کردي مي تواني تا آخرين روزي که زمين به دور خود مي چرخد، خورشيد از
پشت کوها سرک مي کشد، در کنارش باشي
هنوز بعضي از حرفهايت را به او نگفته بودي...
هنوز همه لبخند هاي خود را به او نشان نداده بودي ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 20:26 توسط بهناز |

 

فریبکار عاشق

شکنجه شدن برایم چه اهمیتی دارد، اگرعشق ورزیدن به تو درد و شکنجه است؟

فریب خوردن برایم مهم نیست، اگر تو در عشق فریبکارباشی!

آنچه مهم است، شبهایی است که به تو ختم می شود، اگر چه تو صبحدم روحم را آزار می دهی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 10:58 توسط بهناز |

تموم این ستاره ها،نذر تو و نگاه تو

تموم گریه های من ،بدرقه ی یه آه تو

رنگ تو ،رنگ آرزوست!بانی التهاب من

بیا و هر لحظه بیا،تولحظه های خواب من

خالق سادگی تویی !معجزه ی همیشگی

دست منو محکم بگیر،تو این شبای خستگی

بلور خوش رنگ شبی ،وقتی که شب نشین ،منم

با تو به دیوار جنون،رنگ ترانه میزنم

فاتح قلب آسمون!تکیه بزن به شونه هام

واسه یه بارم که شده بگو هنوز ترو میخوام

+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 1:0 توسط بهناز |

 

نمی دانم چرا؟

نمی دانم چرا هر وقت تو را می بینم قلبم بی قراری می کند.

نمی دانم چرا هر وقت صدایت را می شنوم آشفته می شوم.

نمی دانم چرا آن نگاه تو مرا آشفته می کند.

نمی دانم چرا تنها به امید دیدن تو از آن خلوتگاه خویش بیرون می شوم.

شبها به آسمان می نگرم و بی اراده اشک می ریزم و آرزوی وصال تو را از خداوند خواهانم.همیشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 0:59 توسط بهناز |

روزی از بیابانی گذر می کردم چشمم به تخته سنگی افتاد که روی آن نوشته شده بود((اگر جوانی عاشق شد چه کند؟))نوشتم((صبر!))

دوباره گذرم به آن بیابان افتاد جمله ی دیگری نوشته شده بود:((اگر صبر نداشت چه کند؟))نوشتم((به دنبال عشقش بگردد))

باز زمانه مرا به آن بیابان رسانید جمله ی دیگری نوشته بود:((اگر عشقش یار گرفته بود چه کند؟))با بی حوصلگی نوشتم((بمیرد بهتر است))

مدتی گذشت...........

ودر آن بیابان گذرم افتاد و دیدم..........نه ایندفعه جمله ای نوشته نشده بود /بلکه جوانی برپای آن تخته سنگ افتاده بود،         اما................

                             بی جان.........

+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 0:57 توسط بهناز |

 

نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جانی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم درخیال

دل به یاد آوردایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت

یک دو سال از عمر رفت و برنگشت

دل به یاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اسرار را

آن دو چشم  مست آهو وار را

هم چو رازی مبهم و سربسته بود

چون من از تکرار، او هم خسته بود

آمدو هم آشیان شد با من او

هم نشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او

ناتوان بودم و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی

این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم زدنیا بی خبر

دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دم ساز شد

گفت و گوها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پا برجاست دل

گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو زورع بان شوی دریاست دل

بی تو شام بی فرداست دل

دل زعشق روی تو حیران شده

در پی عشق تو سرگردان شده

گفت در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی میشود غمهای من

با تو زیبا میشود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل ز جادوی رخت افزون شده

جز تو هر یاری به دل مدفون شده

عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود

هم چو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره ی آفاق بود

در نجابت،در نکویی فاق بود

روزگار،روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده ام آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست

رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم اون که هم خون من است

خسم جان و تشنه ی خون من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد

این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوش غصه ی او من شدم

مست و مخموروخراب ازغم شدم

ذره ذره آب گشتم کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا ،پر پروانه را

عشق من،عشق من

از من گذشتی خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر

دیشب از کف رفت،فردا را نگر

آخر این یکبار از من بشنو پند

بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود؟

عشق دیرین گسسته تاروپود

گرچه آب رفته باز آید به رود

ماهی بیچاره اما مرده بود

بعد از این هم آشیانت هر کس است

 

                                                          

+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 0:27 توسط بهناز |